تبليغاتX
گیسو تر از باران

 

هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید که خاموشی به هزار زبان در سخن است

حرفی برای گفتن نیست و درد از سر و کولمان بالا می رود

تو هم سکوت کن

بگذار تا در خاموشی به هم خیره شویم.

 

 

شاید باید بگویم سلام

 

-شعری برای من:

 

فرصتی مهیا کن

تا خاموشی آخرین ستاره ها زمانی نمانده است

برگرد به من

خواب هایم را از کابوس بیرون بکش

بگذار این طناب دار

دستی شود که بر گردنم حلقه می کنی

جنازه ام را از ساحل بگیر

به خانه برگردان

 

من می ترسم

می ترسم پیش از آخرین بوسه ات بمیرم

و تو فرصت نکنی

برایم از فردا بگویی

که وقت گرفته ای

که خوب می شوم

که همین روزها می رویم سفر

که باید یادت باشد برایم کلیدهای تازه ای بسازی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت توسط سمیرا قطب |

 

 

۱)سلام

 

 

 

۲)شعر

 

کی؟

کجای این اتفاقات ایستاده بود؟

زنی که از شهر تنها خیابان دیده بود و

از خیابان

کارگرانی که همیشه مشغول به کارند

 

سرمه نکشیده

می توانست کاغذهای زیادی را سیاه کند

بی آنکه با حرص چادرش را به دندان بگزد

چهل گیس بنویسد

 راه بیافتد

گیس به گیسش را بیاندازد میان چاله ها

کارگران را بیرون بکشد

 

پیش از آنکه سطر به انتها برسد

با سیل جمعیت

بیافتد میان میدان

دور کامل نزده

دستی گردنش را دور بزند

(اینجای نوشته به کرات خط خورده است)

سیگارها خاموش شده اند

و دود از شقیقه ها بلند می شود

 

صدای تیر را نمی توان نوشت

به احترام

باقی سطرها سفید خواهند ماند

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت توسط سمیرا قطب |

 

می خواستم با دل خوش به روز کنم

می خواستم همه چیز خوب باشد

می خواستم به یاد روزهایی که دود شد توی پارک که قدم می زنم هیچ فیلتری را له نکنم مبادا خاطرات کسی در آن مانده باشد.

می خواستم

می خواستم ولی نشد

بگذریم

برای کافه چی و آخرین اشکها

خيلي پيشتر از اينها برايت نوشته بودم. آن روزها تازه برگشته بودم يا بهتر بگويم تازه برم گردانده بودي. مادرم مي گفت مدام صدايت مي كردم و هنوز صداي تو توي آخرين لحظات در گوشم زنگ مي زند كه _ نه ، تو را به خدا نه، بلند شو لعنتي. و گوشي تلفن از دستت افتاد و سيل اشكهاي تو تمام دانشكده را گرفت. برگشتم و پيش از آن سفر كزايي كه تو را از من گرفت توي راهروي همان دانشكده به انتظارت نشستم و آن نامه را برايت نوشتم و بعد با هم گذاشتيمش توي وبلاگ « براي كسي كه هست» و تو رفتي و قرار شد به مردم آن طرف دنيا بگويي كافه نشيني داري كه تو را در تمام بغض هايش دخيل كرده. تو رفتي و آدم ها در نبودنت كافه نشين را كشتند. برگشتي و به سوگ روزهايي كه رفت گريستي و سيل اشكهات تمام كافه را گرفت.

كريس عزيزم سلام

بعد از اين همه روز بايد چه بگويم؟ چه بگويم كه تا به حال نگفته ام؟ يادت مي آيد گفتم حتي آفتاب گردان ها هم از خورشيد خسته مي شوند. پيش از آنكه سرت را پايين بياندازي...

اين روزها چقدر سردند. به وقت كافه حالا بايد پاييز باشد. آبان يا شايد آذر

چقدر دلم هواي كافه را كرده و چه فايده؟ از آدم ها و دروغ هايشان خسته ام. از خيابان و صداي بوق ماشين ها بدم مي آيد و هيچ كس نيست كه بفهمد تو بي غرض راه مي روي حرف مي زني مي خندي. اينجا آدم ها بيشتر تجارت مي كنند و براي همه ي كارهايشان دليل دارند. خيلي چيزها برايم هيچ وقت حل نمي شوند و تو گفته بودي آدم هاي بيرون خطرناكند. گفته بودي خيابان جاي آدم هاي خيابانيست، وقتي از آنها نباشي نابود مي شوي. و من حواسم پرت بود به دستهايي كه از پشت پنجره ي كافه تكان مي خورد. تو رفتي قهوه بياوري و گفتي اين يكي را تا ته نخور مي خواهم فال بگيرم. تو رفتي و من مسخ دست هايي شدم كه از خيابان بريم تكان مي دادند. برگشتي و ديدي كه خيابان مرا بلعيده. خودم را نديدي ، فقط چند تار موي رها شده در باد و روسري سياه من روي درب چوبي كافه. فنجان قهوه از دستت افتاد و من گم شدم.

كريس عزيز

هنوز گاهي توي راهروهاي دانشكده منتظرت هستم تا كلاست تمام شود و من ببينم كه بي خيال و رها با هر قدمي كه بر مي داري به كف پوش خسته ي دانشگاه زندگي مي بخشي.

قرار بود يكديگر را ببينيم. نمي دانم شايد خدا نخواست. شايد مي دانست تاب نمي آورم  و تمام ميدان هفت تير در سرم شليك مي شود. نمي دانم، شايد هنوز بايد صبر كنم.

 ..................................................................................................................

 اين هم قسمتي از نمايشنامه ي « كافه ي خيابان 21» كه قرار است به همين زودي ها روي پرده برود

 

-         ديگه بايد برم، شب شده، كافه رو نمي بندي؟

-         تا وقتي مشتري باشه نه

-         من آخرين مشتري ام، صندلي ها رو جمع كن

-         عجله اي نيست

-         چرا، بايد عجله كرد، بايد برم

( بلند شد كيف دستيش رو از روي صندلي بقل دستيش برداشت)

-         چقدر شد كافه چي؟

-         مهمون ما باشيد

-         اين كه تعارفه

-         نه، يه امشب رو مهمون ما باشيد

-         بي توقع؟

-         ميزبان كه از مهمان توقعي نداره

-         اميدوارم، شبت خوش

-         شب تو هم خوش، مراقب خودت...

( رفت صندلي ها رو جمع كردم ، چراغ ها رو خاموش، فنجون شكلاتش رو بردم به اتاقم)

 

.

 


و شعر که هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد و نمی دانم...

 

مرگ پيراهني ست با آستين هاي بلند

كه هر شب با ميل به تن مي كنيم

از پله هاي سرداب پايين مي رويم

و خودمان را رها مي كنيم روي تشك پنبه اي سفت

با روزنامه هاي مرده موشكي مي سازيم

تا فردا كودك همسايه را به آسمان بفرستيم

كسي چه مي داند

شايد در آسمان

تن به يك هم آغوشي تازه بدهيم

شايد خودمان را گم كنيم و ديگر...

*

آه

اين اجسام فراموشكار چه مي فهمند؟

از لشكري كه در سينه ي من شكست خورده است

و سربازهايش

نيزه هايشان را به زمين مي اندازند

پيراهن هاي سفيدشان را به هوا پرتاب مي كنند

و بند هاي رخت

روي دست هاي مادرم

خطوط خوشبختي را عميق تر مي كنند

*

به باقي راه فكر مي كنم

و مردگان كنار جاده

كه هر روز بيشتر و بيشتر مي شوند

به پيراهن هاي سفيد

كه در آسمان پرواز مي كنند

روي هم انبار مي شوند

گلوي آسمان مي گيرد

وصاعقه

بغض مادرم است

وقتي كه رخت هاي شسته را زير باران جمع مي كند

صاعقه

صداي افتادن نيزه هاست

صداي:

-من مرده ام

من مرده ام

و ديگر مهم نيست

پيراهني كه مي پوشم

چقدر بر تنم زار خواهد زد

من مرده ام

و حالا

دستت را كه روي سينه ام بگذاري

صداي فاتحه مي شنوي

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت توسط سمیرا قطب |

 

 

۱.بعد از اين همه... سلام

 

زندگي شيرين مي شود وقتي كوپن قندت دو نفره باشد

 

بعد از اين همه...سعید توکلی به چاپ رسيد در  اگر پرنده ام

 

                                                سعید توکلی                                                  

 

۲. شعر

بايد عاشقانه باشد

براي همسرم

 

تو تنها آدمي هستي كه مي فهمي زبانم را

ولي گاهي چرا با اخم مي بندي دهانم را؟

نمي دانم چه حالي مي شوي وقتي كه با اخمت

به باداباد مي بخشي تمام دودمانم را

تويي كه با نوازش هات در من لرزه مي ريزي

بيا و زير و رو كن باز با دستي جهانم را

تو با من زير يك سقفي و گاهي آنقدر دوري

كه در دنياي خود گم مي كني نام و نشانم را

*

پُرَم از ابرهايي كه بدون ميل باريدن

فقط دلگيرتر كردند جوّ آسمانم را

*

كمي با من مدارا كن، اگر تلخم اگر زهرم

و با لبخندهايت پر شكر كن استكانم را

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت توسط سمیرا قطب |

۱.سلام

اینبار با یه عالمه حرف بی ربط به هم به روزم تقصیر من چیه که زندگی آشفته است

 

منوچهر احترامي رفت، حسني هنوز داشت موهاشو كوتاه مي كرد، ناخوناشو مي گرفت، هنوز تو حموم بود. منتظرش نشد. رفت


4 تا زن ايراني هم قاطي كره اي ها رفتن فوتبال ديدن. چه سعادتي


خوب شد علوم سياسي نمي خونم و گر نه حتمن با اين سوالات ارشد تا آخر عمرم پشت كنكور مي موندم :

(حاميان اصلي به قدرت رسيدن دكتر احمدي نژاد در ميان كدام يك از گروه هاي سياسي قرار دارند؟

1) ائتلاف آبادگران   2)جامعه روحانيت مبارز

 3) جامعه اسلامي مهندسين 4) گروه كارگزاران سازندگي)


هي...

نگران چه هستي؟

زمستان دارد تمام مي شود

همين روزها به جاي برف

سر همه مان را مي كنند زير آب


عسل مريضه، بچه كه بودم مامان منو نمي برد بيمارستان، ميگفت بچه رو كه بيمارستان نمي برن . ولي الان عسل بيمارستانه، مگه اون بچه نيست؟


همين روزا مياي، بايد مداد رنگياي ياسي رو بردارم يه كم زندگي رو صورتم بكشم. دلم بدجور گرفته، هر بار ميگم ايندفه چقدر نبودنت طولاني شد. ولي اينبار واقعن طولاني شده. لعنت به اين جاده ها كه از روده ي سگ هم درازترن


دارم زندگي رو گم مي كنم. دارم گمش مي كنم. يه وقتايي ميگم خدا رو شكر نيستي ببيني


آخرين رفيق نيمه راهم آب پاكي رو ريخت رو دستم. به قول مجيد صالحي:

طبلي كه تو خالي باشه /تا بزني صدا داره

يادت باشه رفاقتم/تاريخ انقضا...

خوشحالم كه تنها نيست. همين مهمه


منم خوب ميشم. خوب ميشم، قول مي دم


۲. یه شعر واسه ی حواس تو که هنوز به منه

 

بنگ

شليك شده ام

به بنگي روزهايي كه دود شد

به خواب آغوشت

كه فصلي مست و آشوب است

به عكس هاي دو نفره

دردهاي دو نفره

به دو تا پرنده ي گيج كه پيراهنم را گم كرده اند

و دستم كه خو گرفته به لامسه تنت

 

بيرونم نكش

مي خواهم خواب ببينم

اين گلوله ي آخر را حرام نمي كنم

مستي را حرام نمي كنم

به سيم آخرمي زنم

بنگ

تا دكمه هايت را گم كني

نبندي

پنجره اي را

كه به خورشيد و منظره باز مي شود

من افق هاي دور را نمي خواهم

روياهايم را همين اتاق با مهتابي رنگ پريده اش سير مي كند

بيرونم نكش

بيرون هيچ كس نيست

هيچ قهوه اي

روي هيچ ميزي

در هيچ كافه اي

در انتظارمان سرد نمي شود

و مردم

با دنيا سرگرم شده اند

 

بگذار تا خواب براي تسخيرمان تقلايي نكند

مهتابي را خاموش كن

من مسيرهاي مست را دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

بي همگان به سر شود

بي تو به سر نمي شود

 

سلام

 امشب چقدر دنيا را پر از جاهاي خالي مي بينم، هوا سرد است و كم پيش مي آيد كه زمستان از تنم بيرون برود، هوا سرد است و پوستين ها به هيچ دردي نمي خورد. چقدر صداي گريه از درو ديوار بالا مي رود و من مدام به خودم مي گويم درست مي شود.

 

 

اين هم آخرين غزلي كه گفتم بعد از اين همه زمستان

 

يك روز وحشي بودم و لا قيد فرجامم

حالا ولي در گوشه ي اسطبل ها رامم

وقتي گذشته روزگار سركشي كردن

بگذار تا در كنج تنهايي بيارامم

ترس و تشنج، خواب بد، آوار، رسوايي

مجموعه اي از دردهاي نا به هنگامم

از روز اول زندگي از من بدش آمد

انداخت نفرين سياهي بر سر نامم

جز مرگ كامم را كسي شيرين نخواهد كرد

پس روز مرگ من نبايد گفت ناكامم

مي خواستم پايان دهم بر اين شب قطبي

افسوس خورشيدي نيامد بر لب بامم

من طعم شيرين تو را مي خواستم اما

دنيا فقط زهر هلاهل ريخت در جامم

 


 

حالا كه دنيا را تب غزه گرفته و با هيچ پا شويه اي خوب نمي شود بگذار ما هم...

 

 

 

جهان يك زير سيگاري بزرگ است

تعجبي ندارد اگر گاهي نقطه اي دود مي كند

يا ناگهان تلي از خاكستر

بر سرمان مي ريزد

تعجبي ندارد

اگر گر مي گيري

به خودت مي پيچي

و هر چه سنگ مي زني

از اين ديوارهاي شيشه اي آن طرف تر نمي رود

چه فرقي مي كند

دنيا را ببيني

يا دنيا تورا

كه داري دست و پا مي زني

زير سيگاري كه آتشش خاموش نمي شود

بهتر است

از اشكال هندسي مثلث را حذف كنيم

با ادمه ي اين پرچم

لباس سبزي بدوزيم براي غزه

تا زخم هاش به چشم دنيا نيايد

مبادا كسي

خوابش را گم كند

و بچه هاي كوچك

ياد بگيرند

بازي هاي خطرناك را

اين يكي عكس را از وبلاگ مححمد محجوبي كش رفتم، گفتم كه يادي كرده باشم

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

من در کدام طرف این دشت ایستاده ام....؟

1.     سلام

 

 

2.     اينبار بايد جور ديگه اي به روز شَم

وقتي محمد مقدم اَزَم خواست كه توي بازي وب نويسي شون شركت كنم يه آن موندم كه چه جوابي بدم. اما دلو زدم به دريا ، مثل خيلي وقتا كه...

حالا داستان صد كلمه اي از كجا مي آوردم؟ چندتايي نوشته بودم ولي همشون بالاي هزار كلمه بودن واز قاعده ي بازي به دور، تا اينكه نمي دونم از كجا اين مثلاً داستان ريخت توي سرم. بد يا خوب به بزرگي خودتون...

راستی هر کس تو این جریان وارد میشه باید از پنج نفر دیگه هم دعوت کنه اما من چون کسی رو نمیشناسم این کارو هم میندازم گردن محمد مقدم .در ضمن هر کس دوست داره میتونه واسم کامنت بذاره تا اسمش رو در لیست سیاه وارد کنم.

 

 

(با صداي يك مست خوانده شود)

درو باز كن بانو، خرابم ، خراب، ميخونه بسته بود، ساقي خسته بود، نمي دونم كي، كجا، واسه چي دلشو شكسته بود. درو باز كن بانو، چشماتو بريز تو پياله و مستم كن، من كه گفتم خرابم، گفتم امشب ماهم كه بهم بدن پلنگ دل زخميم جون چنگ زدن نداره، حالا چرا بي صدايي، حواست كجاست؟ اين روزا سايه ات سنگين شده ، ديگه نه تو مستي مياي نه تو خماري. ديگه انگار ما رو از ياد بردي . راستي پشت اين در چيه كه نمي زاري يه نظر ، فقط يه نظر چشم بدوونم تو و دنياتو ببينم؟ من كه صد بار تا حالا گفتم غلام دَرِتَم. كم دلبري كن بانو

- باز دوباره پيدات شد، پاشو، پاشو برو يه جا ديگه خراب شو، چندبار بايد بهت گفت كه قبرستون جاي آدم ملحد نيست. پاشو

 

 

3.     وامااااااااااااااااااا

چند روز پيش ، حالا چند روزش رو درست يادم نيست بعد از كنگره هاي رنگ رنگ به خرم آباد رسيده بوديم و كنگره ي ملي شعرايوار

ديدار دوستان قديمي از هر چيزي دلچسب تر بود و براي ما كه هميشه دلمان تنگ است مجالي بود براي گفتن از حرفهايي كه جز به جماعت شاعر (مجنون) نمي توان زد.

از تمام حاشيه ها كه (هميشه بوده و هست) بگذريم. همان روز اول نشستيم و با پونه ي نیكويي ترانه اي سروديم براي حال دل خودمان و بس. اينجا مي گذارمش كه شما هم بي نصيب نمانيد.

 

واسه آبی نگاهت ماهیا نقشه کشیدن
دل به دریا زده بودن حالا از دریا بریدن
ماهی های حوض خونه همه درگیر نگاتَن
دریاها رو دوره کردن ولی خواهان چشاتَن
موج گیسوی بلندت مث دریای سیاهه
لبه تو خلیج سرخه، سرخه اما بی گناهه
شرم آسمون و دیدی دل ندادی دل بریدی
خیلیا خواستنت اما چشاتو بستی، ندیدی
ابرا رو پس زده بوديم که برای هم بباریم
ماه رو پيشونيامون، خورشید و خونه بیاریم
عطر دریای تن من عطر دریای تن تو
دلامون با همه اما دوره از من وطن تو
توی پیچ و خم گیسوت ماهیا گيج و کلافن
قصه می گن که بخوابی وقتی موهات و می بافن
هر چی شاهپری تو دریاست واسه تو هدیه میاره
گل مروارید و هرشب رو خم موهات می زاره
تو ولی یه جای دیگه یه جوری دلت اسیره
تقصیر شاهپریا نیست اگه هی دلت می گیره

اگه هی پرته حواست، اگه تو خواب و خیالی
گاهی تو بغض جنوبی، گاهی تو اشک شمالی
دنیا رو که آب نبرده، یارت و که خواب نبرده
چرا پس کشیدی مثل موجی که به صخره خورده
ماهییا تو نخمونن، بیا من یه نقشه دارم
گوشت و بیار جلوتر، فکر یه راه فرارم
جایی که ماهی نباشه کفتر چاهی نباشه
واسه پیدا کردن ما دیگه هیچ راهی نباشه
بسه واسه دلامون اینکه همدیگه رو داریم
غصه هامون از امشب پشت این درا می زاریم


گل آخر بهار و برف اول زمستون
ما رو پیش هم نشونده، آخ فدای چرخ گردون

 

 

(بغض جنوب ريشه هاي جنوبي من است و اشك شمال پونه ي عزيز كه اهل انزلي است

گل آخر بهار هم منم كه درآخرين روز بهار متولد شده ام و برف اول زمستون پونه كه همين امروز تولدش است. )

 

پونه جان تولدت مباااااااااااااااااااااارك

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

حالا که زمستان...

سلام با صدایی که گرفته

 

۱. سپید

 

تمامش سيصد و سيزده تومن

اين بهترين نرخ براي نداري ات است

به اصغرو اكبر بگو براي پدرشان نامه ننويسند

خاك را كه نمي شود پس زد

مرده را كه نمي شود بيرون كشيد

توي گوشش زد

كه چرا بچه هايش يتيم شده اند؟

اسباب هاي مليحه را به خيابان بريز

تا درس عبرتي شود

براي تمام گرسنگان جهان

كه خواب هايشان پر از بچه هاي بي مورد است

از مادربزرگت بپرس

قحطي كه آمد

آخرين قرص نان را چه كسي خورد؟

من به مرگ عادت دارم

اين فرصت را دريغ نكن

دستمال هاي جواني ات را آتش بزن

دستم را بگير

به اصغر و اكبر بگو

فاحشه هاي زيادي

با سيصد و سيزده تومن

خوشبخت مي شوند

بگو دلخوشي براي چند دقيقه هم غنيمت است

با همان چادر قديمي بيا

نقل عروسي بريز

سرم را پر كن از هلهله

به جاشوها بگو

حنابندان را بگذارند براي غروب

 رخت سياه را به شب بده

من به مرگ عادت دارم

به اصغر و اكبر بگو

برايمان نامه ننويسند

بگو

با سيصد و سيزده تومن

خواب هاي زيادي مي توان ديد

 

 

۲. غزل

 

آزرده از روزگارم، از روزهاي جواني

از خنجر دوستانم وقتي كه با مهرباني

در سينه ام مي نشانند مانند دستي كه گويا

از روي ياري نشاندند بر شانه ي ناتواني

پوسيده ام در جهاني لبريز تنهايي و درد

دور از تو، دور از تو هر روز در خلوتي جاوداني

انصاف بوداست آيا عمري دريغ از تو باشم؟

يك لحظه با من نباشي؟ يك لحظه با من نماني؟

سهم من از تو همين است، در اين سكوت غم انگيز

جان مي كنم، آه وقتي، هم صحبت ديگراني

مانداست اينجا برايت آغوش بازي هميشه

در انتظار تو آري، تا اينكه شايد زماني...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

  • روزهای گرفته ی آبان بی تو امسال سردتر شده اند

      ..........................

  • سلام

 

  • سپید

 

زندگي دارد شبيه مي شود به سيگاري

كه تا مي آيد كامهايش بگيردت تمام شده

به خيابان يك طرفه ي امام

و ساختمان چهار طبقه اي كه وا مي داردت به سقوط

از ما چه باقي خواهد ماند

جز پيراهن هاي اتو كشيده ي مان در جا رختي پير

و عكس هاي دو نفره اي

كه هميشه يك نفر را كم داشت

به خيابان نگاه كن

و رد پاهايي كه براي گذشتن آمده اند

به كفش هايي كه تا اعماق زمين نفوذ كرده اند

داغ كرده ام 

 مي خواهم

عرياني ام را فرو بريزم

در خنكاي حوض بزرگ ميدان

و پر شوم از نفرين پير زنان ياوه گو

كه بس است دختر

من ديوانه ام

چيزي به نام حُجب كم دارم

و زندگي ام

پر است از مرداني كه در تعفن عرقم مست مي كنند

خواب مي شوند



بايد آينه را بردارم

خودم را برسم

تا زيبايي

برايت جاي لبي بگذارم روي فنجان چاي

بعد راه بيافتم

دنبال سنگ كوچكي

براي اسم گم شده ام.

 

  • این هم به اسم کاشان

پایان زخمی هنوز

 

در حاشیه زخمی هنوز (باغ فین)

 

 کوچه باغ های همسفر با پاییز ( خانه ی عامری ها)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

تابستان هم تمام شد.

...........

....

اين روزها حال غريبي دارم . خيابان ها مدام تكرارم مي كنند و من تن سپرده ام به طعنه هاي عابران خسته ، به پياده رو هاي شلوغ ، به باراني كه بي وقفه مي بارد . به بوق ، بوق ، بووووق....

-  هي خانم حواست كجاست؟

و سرم را پايين مي اندازم . نبودنت را زمزمه مي كنم :

تو خيال كن آدماي همه دنيا تو يه شهره  

                                   توي شهره بي تو اما دل من با همه قهره...

..........

....

 

 



اين مرگ نا به هنگام شعري تازه است

بر روي پل هوايي شلوغ ترين خيابان شهر

جايي كه هميشه ترازويي منتظر وزن كردن دردهاي توست

دردهايي كه هر روز سنگين و سنگين تر مي شوند

خودم را در شكم آبستن زناني مي بينم

كه زل زده اند به ويترين مغازه هاي اسباب بازي فروشي

در چمدان خسته ي مردي در سفر

اين محيط هاي بسته خفه ام مي كنند

بايد رها باشم

همچون دودي كه از نفتكشي پير به هوا مي رود

و مرغان دريايي را دور مي كند

نمي خواهم

چون سكه اي زنگ زده

در ميان انبوه سكه هاي قلك فراموش شده ي كودكي باشم كه هيچ گاه خرج نخواهدشد

مي خواهم دست به دست شوم

تا در ازاي اجابت خواسته اي ناچيز به ديگري بسپارندم

كسي چه مي داند

شايد

يك روز

در صندوق سكه هاي تلفني همگاني دفن شوم

با دستان خسته ي مردي

كه هر روز شماره ات را مي گيرند

و تلفني كه هميشه بعد از چهار بار بوق خوردن

صداي كسي را پخش مي كند كه سالهاست

از روي پل هوايي شلوغ ترين خيابان شهر....

 

( به خاطر نمايش نظرات پس از تاييد هم عذر مي خوام ، مي دونيد كه اين روزها...)

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

من مرده ام و دیگر مهم نیست...

سمیرا (فاطمه) قطب / 1365 خورشیدی/ ایران

Home
Email
Night Skin