..................
مثل نبودن
مثل ...
چقدر حرف دارم براي زدن، حرفهايي كه هميشه آخرش ميرسد به سكوت، به خواب، بخواب،
بخواب .
□□□
كاغذپارههايم را زير و رو ميكنم، پر است از دردهايي كه آمدهاند رفته اند، آمده اند و ماندهاند، مثل من، من كه ماندهام، با همين حرفهاي نگفته، با همين دردهايي كه روز و شب خو ميكنند به مسكّن كاغذ، كاغذهايي كه درد ميكشند از سياهي كلمات، از اين بار سنگيني كه بر دوششان گذاشتهام تا تمام عمر به آن سركنند، سر كنند كه چه ...
كه دنيا را آب بردارد
خواب بردارد
دفترهايم پر شده از كاغذهايي كه در خودشان مچاله شدهاند، از كاغذهايي كه روزي صد بار خودكشي ميكنند تا مگر اين لكههاي سياه را از دامانشان پاك كنند، از نامههايي كه هيچ گاه به هيچ مقصدي روانه نميشوند مگر مجاز، مگر مجاز راه چارهاي باشد. حالا اين چند خط را زهرچين ميكنم كه چه ...
« براي كسي كه هست »
وقتي نيستي ستونهاي بتوني دانشكده هرچقدر هم كه مهندسي ساز باشند هولم ميكنند و پنجرهها، اين دريچههاي كوچك آسمان براي بهره بردن از چشمان تو، بغض ميكنند. دارم فكر ميكنم كه دنيا چقدر به تو احتياج دارد. به اينكه خاك كفشت راهرو تي كشيدهي دانشگاه را به تمسخر بگيرد و اين صندليها له له بزنند براي در آغوش كشيدنت، فرصت ديدن تو هرچقدر هم زياد باشد به ايستگاه چشمانت كه ميرسم كم ميآورم.
تمام دنيا را ديوار گرفته، ديوارهايي كه تنها روزنهی عبورشان دريست بسته براي نرسيدن به تو. حالا هي من توي اين راهروها قدم بزنم، بنشينم، سطل آشغالها را بشمارم، سيگاري را كه نميتوانم دود كنم و به اين سقف آبي نگاه كنم كه يعني آسمان. حالا صداي هر قدمي كه ميآيد سرم را برنميگردانم تا يك لحظه بيشتر فكر كنم اين تويي !؟
اينجا چقدر آدمها خوشبختند و چقدر دردهاي بزرگشان كوچك است. اما همه چيز آنطور هم كه ما ميبينيم نيست.« حتي گلهاي آفتابگردان هم از خورشيد خسته ميشوند. پيش از آنكه سرت را پايين بياندازي غروب خواهم كرد.»
ميخواهم خودم را با بند كفشم دار بزنم. ميخواهم 22 سال نبودن را ببرم زير علامت سؤال بزرگي كه گره خورده است. سطل آشغالها دهانشان را باز كردهاند. حرفم اين چيزها نيست. دردهاي كوچك زود خوب ميشوند اما ...
□
□
□
«وقتي غمت ميان غزل جا نميشود»
1.
چاقو را در سينهام فرو ميكني
و من
خو گرفته به اينم كه هر روز بميرم
كه درد از سينهام شروع شود
تا شقيقههام تير بكشد
خاموشم كند.
با دود سيگارت شروع ميشوم
به آشپزخانه ميروم
و تا لحظهاي كه اين هود چرب مرا در خودش بمكد
زن خوبي ميشوم
با پلوي دم كشيدهي فصلهاي مازندران
عطر قهوه
□
از روزنهي تنگ دودكشها بالا ميآيم
اندامم مناسب شده است
دستم را حلقه ميكنم دور بازويت
جفت اطو كشيدهاي ميشويم در قدم زنان وليعصر
و گلايههات شروع ميشود
از قيمت نان و چالههاي خيابان و قبضهاي عقب افتاده و رنگ لباس من
يك جفت جوراب سفيد شيشهاي برايم ميخري
و من از ذوق پشت هر چراغ قرمزي ميبوسمت
□
دنيا دارد مثل خوره وجودم را ميخورد
دودكشها گلهاي گوشتخواري ميشوند
كه پروانگيام را در يك لحظه ميبلعند
- غذا حاضر است عزيزم
روزنامهات را پرت ميكني
« زني با ضربهي چاقوي همسرش كشته شد »
2.
در آغوش هم خفتهايم
تو
غرق بوسهام ميكني
من
به اين فكر ميكنم كه چگونه اسكيموها نيمي از سال را در شب به سر ميبرند.