هميشه دير مي رسم
هميشه تا مي آيم برسم...
نمي دانم چرا اين تابستان اينقدر بلند شده ، بلندتر از همه ي چيزهايي كه توي كودكي دستم بهشان نمي رسيد وشايد هنوزهم نمي رسد.
نمي دانم شايد بي ربط باشد ولي مي خواهم اين پست را تقديم كنم به طيبه هراتي به خاطر تنهايي بزرگش و به خاطر همه ي لحظه هاي با هم بودنمان.
□□□
دوباره بازغزل...
هي واژه واژه واژه ي بي اعتبار ريخت
شعري شد از زبان دلي بي قرار ريخت
از من نخواه، ياري گفتن ندارم از
دردي كه در وجود من اين روزگار ريخت
با من چه كرد؟ من كه دلم سبز و تازه بود
پاييز را به ريشه ي فصل بهار ريخت
رفتي که با سپیده ی دیگر بیایی و
در جان من سیاهی شبهای تار ريخت
هر بار زنگ در زده شد گفتم اين تويي
هر بار دل، همين دل آيينه وار ريخت
حالا دگر فداي سرت نو بهار دور
هر برگ عمر من كه در اين انتظار ريخت
□
دست گلت رسيد به دستم ولي چه سود
وقتي كه شاخه شاخه به سنگ مزار ريخت
□□□
سپيد مثل حضور تو در شبي تاريك...
باراني آويزان به چوب رختي
مرد آويزان به باراني
زن آويزان...
اين قصه از بس تكرار شده بايد تمام شود
مثل همه چيز
همه چيز كه بايد تمام شود
تحمل مادرم
صداي باران
تاول هاي سقف كه هر از گاهي مي تركند و آب خانه را بر مي دارد
گره بخت با موهام
دنيا بوي شب گرفته
شب مردي بي تاب كه تا صبح خوابش نمي برد
و بوق تلفن كه هي توي سرش جيغ مي كشد
مشترك مورد نظر...
□
زنان باكره هميشه جذاب ترند
اگر چه ترسشان بيشتر
اگر چه ناشناخته تر
بهترين لباسم را مي پوشم
همه چيز بايد...
دنيا دارد به نقطه ي اوج خودش نزديك مي شود
آن هم از زير نمودار