حالا که زمستان...
سلام با صدایی که گرفته
۱. سپید
تمامش سيصد و سيزده تومن
اين بهترين نرخ براي نداري ات است
به اصغرو اكبر بگو براي پدرشان نامه ننويسند
خاك را كه نمي شود پس زد
مرده را كه نمي شود بيرون كشيد
توي گوشش زد
كه چرا بچه هايش يتيم شده اند؟
اسباب هاي مليحه را به خيابان بريز
تا درس عبرتي شود
براي تمام گرسنگان جهان
كه خواب هايشان پر از بچه هاي بي مورد است
از مادربزرگت بپرس
قحطي كه آمد
آخرين قرص نان را چه كسي خورد؟
من به مرگ عادت دارم
اين فرصت را دريغ نكن
دستمال هاي جواني ات را آتش بزن
دستم را بگير
به اصغر و اكبر بگو
فاحشه هاي زيادي
با سيصد و سيزده تومن
خوشبخت مي شوند
بگو دلخوشي براي چند دقيقه هم غنيمت است
با همان چادر قديمي بيا
نقل عروسي بريز
سرم را پر كن از هلهله
به جاشوها بگو
حنابندان را بگذارند براي غروب
رخت سياه را به شب بده
من به مرگ عادت دارم
به اصغر و اكبر بگو
برايمان نامه ننويسند
بگو
با سيصد و سيزده تومن
خواب هاي زيادي مي توان ديد

۲. غزل
آزرده از روزگارم، از روزهاي جواني
از خنجر دوستانم وقتي كه با مهرباني
در سينه ام مي نشانند مانند دستي كه گويا
از روي ياري نشاندند بر شانه ي ناتواني
پوسيده ام در جهاني لبريز تنهايي و درد
دور از تو، دور از تو هر روز در خلوتي جاوداني
انصاف بوداست آيا عمري دريغ از تو باشم؟
يك لحظه با من نباشي؟ يك لحظه با من نماني؟
سهم من از تو همين است، در اين سكوت غم انگيز
جان مي كنم، آه وقتي، هم صحبت ديگراني
مانداست اينجا برايت آغوش بازي هميشه
در انتظار تو آري، تا اينكه شايد زماني...