تبليغاتX
گیسو تر از باران

۱.سلام

اینبار با یه عالمه حرف بی ربط به هم به روزم تقصیر من چیه که زندگی آشفته است

 

منوچهر احترامي رفت، حسني هنوز داشت موهاشو كوتاه مي كرد، ناخوناشو مي گرفت، هنوز تو حموم بود. منتظرش نشد. رفت


4 تا زن ايراني هم قاطي كره اي ها رفتن فوتبال ديدن. چه سعادتي


هي...

نگران چه هستي؟

زمستان دارد تمام مي شود

همين روزها به جاي برف

سر همه مان را مي كنند زير آب


عسل مريضه، بچه كه بودم مامان منو نمي برد بيمارستان، ميگفت بچه رو كه بيمارستان نمي برن . ولي الان عسل بيمارستانه، مگه اون بچه نيست؟


همين روزا مياي، بايد مداد رنگياي ياسي رو بردارم يه كم زندگي رو صورتم بكشم. دلم بدجور گرفته، هر بار ميگم ايندفه چقدر نبودنت طولاني شد. ولي اينبار واقعن طولاني شده. لعنت به اين جاده ها كه از روده ي سگ هم درازترن


دارم زندگي رو گم مي كنم. دارم گمش مي كنم. يه وقتايي ميگم خدا رو شكر نيستي ببيني


آخرين رفيق نيمه راهم آب پاكي رو ريخت رو دستم. به قول مجيد صالحي:

طبلي كه تو خالي باشه /تا بزني صدا داره

يادت باشه رفاقتم/تاريخ انقضا...

خوشحالم كه تنها نيست. همين مهمه


منم خوب ميشم. خوب ميشم، قول مي دم


۲. یه شعر واسه ی حواس تو که هنوز به منه

 

بنگ

شليك شده ام

به بنگي روزهايي كه دود شد

به خواب آغوشت

كه فصلي مست و آشوب است

به عكس هاي دو نفره

دردهاي دو نفره

به دو تا پرنده ي گيج كه پيراهنم را گم كرده اند

و دستم كه خو گرفته به لامسه تنت

 

بيرونم نكش

مي خواهم خواب ببينم

اين گلوله ي آخر را حرام نمي كنم

مستي را حرام نمي كنم

به سيم آخرمي زنم

بنگ

تا دكمه هايت را گم كني

نبندي

پنجره اي را

كه به خورشيد و منظره باز مي شود

من افق هاي دور را نمي خواهم

روياهايم را همين اتاق با مهتابي رنگ پريده اش سير مي كند

بيرونم نكش

بيرون هيچ كس نيست

هيچ قهوه اي

روي هيچ ميزي

در هيچ كافه اي

در انتظارمان سرد نمي شود

و مردم

با دنيا سرگرم شده اند

 

بگذار تا خواب براي تسخيرمان تقلايي نكند

مهتابي را خاموش كن

من مسيرهاي مست را دوست دارم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

بي همگان به سر شود

بي تو به سر نمي شود

 

سلام

 امشب چقدر دنيا را پر از جاهاي خالي مي بينم، هوا سرد است و كم پيش مي آيد كه زمستان از تنم بيرون برود، هوا سرد است و پوستين ها به هيچ دردي نمي خورد. چقدر صداي گريه از درو ديوار بالا مي رود و من مدام به خودم مي گويم درست مي شود.

 

 

اين هم آخرين غزلي كه گفتم بعد از اين همه زمستان

 

يك روز وحشي بودم و لا قيد فرجامم

حالا ولي در گوشه ي اسطبل ها رامم

وقتي گذشته روزگار سركشي كردن

بگذار تا در كنج تنهايي بيارامم

ترس و تشنج، خواب بد، آوار، رسوايي

مجموعه اي از دردهاي نا به هنگامم

از روز اول زندگي از من بدش آمد

انداخت نفرين سياهي بر سر نامم

جز مرگ كامم را كسي شيرين نخواهد كرد

پس روز مرگ من نبايد گفت ناكامم

مي خواستم پايان دهم بر اين شب قطبي

افسوس خورشيدي نيامد بر لب بامم

من طعم شيرين تو را مي خواستم اما

دنيا فقط زهر هلاهل ريخت در جامم

 


 

حالا كه دنيا را تب غزه گرفته و با هيچ پا شويه اي خوب نمي شود بگذار ما هم...

 

 

 

جهان يك زير سيگاري بزرگ است

تعجبي ندارد اگر گاهي نقطه اي دود مي كند

يا ناگهان تلي از خاكستر

بر سرمان مي ريزد

تعجبي ندارد

اگر گر مي گيري

به خودت مي پيچي

و هر چه سنگ مي زني

از اين ديوارهاي شيشه اي آن طرف تر نمي رود

چه فرقي مي كند

دنيا را ببيني

يا دنيا تورا

كه داري دست و پا مي زني

زير سيگاري كه آتشش خاموش نمي شود

بهتر است

از اشكال هندسي مثلث را حذف كنيم

با ادمه ي اين پرچم

لباس سبزي بدوزيم براي غزه

تا زخم هاش به چشم دنيا نيايد

مبادا كسي

خوابش را گم كند

و بچه هاي كوچك

ياد بگيرند

بازي هاي خطرناك را

اين يكي عكس را از وبلاگ مححمد محجوبي كش رفتم، گفتم كه يادي كرده باشم

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت توسط سمیرا قطب |

من خواب بودم که کسی گیس هایم را بافت...

سمیرا قطب / 1365 خورشیدی/ ایران

Home
Email
Night Skin