تابستان هم تمام شد.
...........
....
اين روزها حال غريبي دارم . خيابان ها مدام تكرارم مي كنند و من تن سپرده ام به طعنه هاي عابران خسته ، به پياده رو هاي شلوغ ، به باراني كه بي وقفه مي بارد . به بوق ، بوق ، بووووق....
- هي خانم حواست كجاست؟
و سرم را پايين مي اندازم . نبودنت را زمزمه مي كنم :
تو خيال كن آدماي همه دنيا تو يه شهره
توي شهره بي تو اما دل من با همه قهره...
..........
....

اين مرگ نا به هنگام شعري تازه است
بر روي پل هوايي شلوغ ترين خيابان شهر
جايي كه هميشه ترازويي منتظر وزن كردن دردهاي توست
دردهايي كه هر روز سنگين و سنگين تر مي شوند
خودم را در شكم آبستن زناني مي بينم
كه زل زده اند به ويترين مغازه هاي اسباب بازي فروشي
در چمدان خسته ي مردي در سفر
اين محيط هاي بسته خفه ام مي كنند
بايد رها باشم
همچون دودي كه از نفتكشي پير به هوا مي رود
و مرغان دريايي را دور مي كند
نمي خواهم
چون سكه اي زنگ زده
در ميان انبوه سكه هاي قلك فراموش شده ي كودكي باشم كه هيچ گاه خرج نخواهدشد
مي خواهم دست به دست شوم
تا در ازاي اجابت خواسته اي ناچيز به ديگري بسپارندم
كسي چه مي داند
شايد
يك روز
در صندوق سكه هاي تلفني همگاني دفن شوم
با دستان خسته ي مردي
كه هر روز شماره ات را مي گيرند
و تلفني كه هميشه بعد از چهار بار بوق خوردن
صداي كسي را پخش مي كند كه سالهاست
از روي پل هوايي شلوغ ترين خيابان شهر....
( به خاطر نمايش نظرات پس از تاييد هم عذر مي خوام ، مي دونيد كه اين روزها...)