می خواستم با دل خوش به روز کنم
می خواستم همه چیز خوب باشد
می خواستم به یاد روزهایی که دود شد توی پارک که قدم می زنم هیچ فیلتری را له نکنم مبادا خاطرات کسی در آن مانده باشد.
می خواستم
می خواستم ولی نشد
بگذریم
برای کافه چی و آخرین اشکها
خيلي پيشتر از اينها برايت نوشته بودم. آن روزها تازه برگشته بودم يا بهتر بگويم تازه برم گردانده بودي. مادرم مي گفت مدام صدايت مي كردم و هنوز صداي تو توي آخرين لحظات در گوشم زنگ مي زند كه _ نه ، تو را به خدا نه، بلند شو لعنتي. و گوشي تلفن از دستت افتاد و سيل اشكهاي تو تمام دانشكده را گرفت. برگشتم و پيش از آن سفر كزايي كه تو را از من گرفت توي راهروي همان دانشكده به انتظارت نشستم و آن نامه را برايت نوشتم و بعد با هم گذاشتيمش توي وبلاگ « براي كسي كه هست» و تو رفتي و قرار شد به مردم آن طرف دنيا بگويي كافه نشيني داري كه تو را در تمام بغض هايش دخيل كرده. تو رفتي و آدم ها در نبودنت كافه نشين را كشتند. برگشتي و به سوگ روزهايي كه رفت گريستي و سيل اشكهات تمام كافه را گرفت.
كريس عزيزم سلام
بعد از اين همه روز بايد چه بگويم؟ چه بگويم كه تا به حال نگفته ام؟ يادت مي آيد گفتم حتي آفتاب گردان ها هم از خورشيد خسته مي شوند. پيش از آنكه سرت را پايين بياندازي...
اين روزها چقدر سردند. به وقت كافه حالا بايد پاييز باشد. آبان يا شايد آذر
چقدر دلم هواي كافه را كرده و چه فايده؟ از آدم ها و دروغ هايشان خسته ام. از خيابان و صداي بوق ماشين ها بدم مي آيد و هيچ كس نيست كه بفهمد تو بي غرض راه مي روي حرف مي زني مي خندي. اينجا آدم ها بيشتر تجارت مي كنند و براي همه ي كارهايشان دليل دارند. خيلي چيزها برايم هيچ وقت حل نمي شوند و تو گفته بودي آدم هاي بيرون خطرناكند. گفته بودي خيابان جاي آدم هاي خيابانيست، وقتي از آنها نباشي نابود مي شوي. و من حواسم پرت بود به دستهايي كه از پشت پنجره ي كافه تكان مي خورد. تو رفتي قهوه بياوري و گفتي اين يكي را تا ته نخور مي خواهم فال بگيرم. تو رفتي و من مسخ دست هايي شدم كه از خيابان بريم تكان مي دادند. برگشتي و ديدي كه خيابان مرا بلعيده. خودم را نديدي ، فقط چند تار موي رها شده در باد و روسري سياه من روي درب چوبي كافه. فنجان قهوه از دستت افتاد و من گم شدم.
كريس عزيز
هنوز گاهي توي راهروهاي دانشكده منتظرت هستم تا كلاست تمام شود و من ببينم كه بي خيال و رها با هر قدمي كه بر مي داري به كف پوش خسته ي دانشگاه زندگي مي بخشي.
قرار بود يكديگر را ببينيم. نمي دانم شايد خدا نخواست. شايد مي دانست تاب نمي آورم و تمام ميدان هفت تير در سرم شليك مي شود. نمي دانم، شايد هنوز بايد صبر كنم.
..................................................................................................................
اين هم قسمتي از نمايشنامه ي « كافه ي خيابان 21» كه قرار است به همين زودي ها روي پرده برود
- ديگه بايد برم، شب شده، كافه رو نمي بندي؟
- تا وقتي مشتري باشه نه
- من آخرين مشتري ام، صندلي ها رو جمع كن
- عجله اي نيست
- چرا، بايد عجله كرد، بايد برم
( بلند شد كيف دستيش رو از روي صندلي بقل دستيش برداشت)
- چقدر شد كافه چي؟
- مهمون ما باشيد
- اين كه تعارفه
- نه، يه امشب رو مهمون ما باشيد
- بي توقع؟
- ميزبان كه از مهمان توقعي نداره
- اميدوارم، شبت خوش
- شب تو هم خوش، مراقب خودت...
( رفت صندلي ها رو جمع كردم ، چراغ ها رو خاموش، فنجون شكلاتش رو بردم به اتاقم)
.
و شعر که هیچ ربطی به مطلب بالا ندارد و نمی دانم...
مرگ پيراهني ست با آستين هاي بلند
كه هر شب با ميل به تن مي كنيم
از پله هاي سرداب پايين مي رويم
و خودمان را رها مي كنيم روي تشك پنبه اي سفت
با روزنامه هاي مرده موشكي مي سازيم
تا فردا كودك همسايه را به آسمان بفرستيم
كسي چه مي داند
شايد در آسمان
تن به يك هم آغوشي تازه بدهيم
شايد خودمان را گم كنيم و ديگر...
*
آه
اين اجسام فراموشكار چه مي فهمند؟
از لشكري كه در سينه ي من شكست خورده است
و سربازهايش
نيزه هايشان را به زمين مي اندازند
پيراهن هاي سفيدشان را به هوا پرتاب مي كنند
و بند هاي رخت
روي دست هاي مادرم
خطوط خوشبختي را عميق تر مي كنند
*
به باقي راه فكر مي كنم
و مردگان كنار جاده
كه هر روز بيشتر و بيشتر مي شوند
به پيراهن هاي سفيد
كه در آسمان پرواز مي كنند
روي هم انبار مي شوند
گلوي آسمان مي گيرد
وصاعقه
بغض مادرم است
وقتي كه رخت هاي شسته را زير باران جمع مي كند
صاعقه
صداي افتادن نيزه هاست
صداي:
-من مرده ام
من مرده ام
و ديگر مهم نيست
پيراهني كه مي پوشم
چقدر بر تنم زار خواهد زد
من مرده ام
و حالا
دستت را كه روي سينه ام بگذاري
صداي فاتحه مي شنوي